
سلام
وااااااااااااااااااااای، چقدر خوشحالم. فردا دارم می رم، خوب به سلامتی همه چی جوره برای یه سفر به اصفهان. وااااااااای دارم بال در میارم.یعنی دوریا تموم می شه؟ یعنی دیگه غم از پیشم می ره؟
بعد از 2 ماه تونستم به تقویم نگاه کنم. امروز 24 شهریوره و درست 81 روزه که عباسمو ندیدم. حتی از فکر کردن بهش می ترسم. ازاینکه چطور این روزا گذشت و داره به انتها می رسه، از غمایی که این مدت تو تنهاییام کشیدم و از روزایی که مجبور شدم تنهایی تصمیم بگیرم، تصمیمات سرنوشت سازی که خیلی مهم بودن. فقط خدا بود که این صبر رو بهمون داد،خدا بود که این مسیر رو برامون باز کرد تا چشم من رو به زندگی باز کنه، خدا بود که خواست امتحانمون کنه، و خداست که حالا می خواد این غم رو از دل ما ببره و کمکمون کنه که باز با تمام وجود احساس خوشبختی کنیم.
امروز 24 شهریوره و فردا صبح من راه می افتم به سمت عباسی. شاید تا ۳۱ نبینمش اما همین که قدم اول رو برداریم من خوشحالم.
کاش همه به هر آرزوی خوبی دارن برسن.
برای من و عباسی دعا کنید، دعا کنید پیشش سر بلند باشم.

قرار بود امروز راه بیفتیم، قرار بود 26 شهریور من اصفهان باشم،اما امان از این دانشگاه اصفهان، ترم تابستونی که نمی ده هیچ. تازه خوابگاهم از 31 باز می شه، به علت تعمیرات، این قدر لجم گرفته که.... .
خلاصه من هنوز این جام، تو خونه ی خودمون. وسایلم رو جمع کردم و نشستم وسط یه عالمه کارتون و چمدون. ، روزی که فهمیدم که قراره برنامه عقب بیفته، داشتم دیوونه می شدم ، الهی بگردم عباسم با اون همه غم خودش منو دلداری می داد، آخی عزیزم، عباسی من ، با کلی غم خانومشو دلداری می داد، چقدر دلم براش سوخت.
راستی عباسی از روزی که از جمکران اومده سرمای بدی خورده، چقدر دلم غمگین شد، آخه عباسی من به جاهای شلوغ عادت نداره، متاسفانه زیارتگاه های ما هم که اصلا تمیز نیستن. الان اصلا جای بحث در مورد زیارتگاها بگذریم، اما مثل اینکه فعلا همه دنیا دست به دست هم دادن که من و عباس رو از پا در بیارن.
همیشه آرزو داشتم عاشق باشم ، وقتی عشق بین دو نفر رو میدیدم بهشون غبطه میخوردم . وقتی فیلمی رو با این مضمون میدیدم چند روز حالم بد میشد . تحمل جای خالیش برام خیلی سخت بود ، خیلی سخت . اون موقع فقط 15 سالم بود . اما ...
اما وقتی بعضی از دختر پسر هارو تو خیابون میدیدم حالم ازشون به هم میخورد ، وقتی میفهمیدم که در اطراف من چی میگذره و در این دنیا چه خبره
از دنیا فرار میکردم . هر وقت از بیرون میومدم خونه به شدت ناراحت و افسرده بودم . از دیدن این آدمها این اهداف پست ، این همه رنگ و ریا و دروغ ، در دنیای حکمرانی شهوت .
عشق پاک میخواستم چیزی که هیچ خریداری نداشت .
فراموش کردم ، حتی برای مدتی هم که شده . میدونستم عشق در دوران نوجوانی اصلا عشق نیست ولی درک نکردش نکرده بودم . افرادی که من رو معشوق خود خطاب میکردند زیاد بودند در حالی که ، در حالی که عین روز برام روشن بود این عشق نیست . فقط میخواهند تجربه کنند که به پسری محبت کنن و محبت ببینن .
این روزها و شب ها و ساعت ها و دقیقه ها و ثانیه ها گذشت.......... سال ها یکی پس از دیگری گذشتن........دانشگاه قبول شدم .
دختری که صندلی روبروی من می نشست اوایل سال از من بدش میومد ولی من ازش خوشم مییومد . این روزها میگذشت و میگذشت . ساعت هایی اومدن که عشق رو میشد توی چشمان اون دختر خوند وقتی بهم نگاه میکرد . چشمانش معصوم بودن ، غمی در پسشون بود .... .
خدا به انتظار دلم پاسخ داده بود ، همون عشقی بود که میخواستم . چیزی طول نکشید که فهمیدم دلم براش می لرزه ، براش اشک میریزم . عاشقش شده بودم . زیبا ترین احساس ممکن ، پاک ترین بود . آرام و عمیق ، بوی خدا میداد . از اون روز به بعد همیشه آسمان رو نگاه میکردم بازم برام کوتاه بود .
خارج از این دنیا بودم . بدون این که بفهمم در این دنیا چه خبره . هر کسی چیزی میگه ، مشکلات روز به روز بیشتر شدن ، خانواده من جهنمی شده بود برام ........... چندین بار از خونه من رو بیرون انداختن................چه اشک ها که ریختم......................چه عذاب ها که دیدم . حتی یک کلام منطقی نمیشد شنید . همه اش فحش و تحقیر و توهین بود . یک بار گفتن رابطه دختر و پسر حروم است، یک بار گفتن که این رابطه هیچ فرقی با کثافت کاری نداره ، یک بار گفتن که... .
تمام تلاش خودشون را براش سیاه کردن و قطع کردن انجام دادن . من خورد شده بودم ، فقط معنی غم رو میفهمیدم . خنده یادم رفته بود . هر کسی ما رو میدید فکر میکرد مریضیم . مشکلات و غم ها زیاد شدن . حسرت فقط چند ثانیه آرامش داشتم .
هنوز هم حل نشدن دارن با ما مییان . شکلش عوض شده این دفعه .
خدایا به ما قدرت تحمل این مشکلات رو بده ، کاش بتونیم برات بنده صابر شکیبا باشیم .
دختری که راجع بهش گفتم رو حتما شناختین . گلناز عشق اول و آخر من است .
چند روزی هست که گلناز داره فشار سختی رو توی خونه خودشون تحمل میکنه . چقدر ناحق است این عذاب . چقدر ناحق .
بی دلیل گاه و بیگاه اشک میریزم . دلم امروز خیلی گرفته ...

امروز جمعه بود، عباسی من همیشه غروبای جمعه دلش می گیره، اما امروز یه خورده فرق داره، آخه عباسی رفته جمکران، فکر کنم دلش کمتر بگیره. اما من هنوزم نگرانشم. بچه ها، فقط یه جمعه ی دیگه بین من و عباسیم فاصله س. 2 تا جمعه ی دیگه نمی ذارم دل پاکش بگیره، نمی ذارم دل کوچیک عباسیم غمگین شه یه وقت. بچه ها یه جمعه ی غمگین دیگه هم گذشت، امروز دعای سمات گوش می دادم، نمی دوم چرا اینقدر با شنیدن این دعا آروم می شم؟ درست وقت غروب.
راستی فکر کنم دیگه با پست قبلی با عباسی آشنا شده باشید، قرار بود باهاش یه مصاحبه ترتیب بدم! تا بیشتر آشنا شید، اما عباسیه دیگه، فداش بشم ، بی طاقتی رو از خودم یاد گرفته.
دیدین عزیز دل من چقدر شوخ طبعه؟ واااااااای، نمی شه بریم تو یه جمع و یکی دیگه جز عباسی حرف بزنه، عزیز دل متخصص این کاره،( هر چی من بی استعدادم) خدای گردوندن جمعه. وااااااااای اینقدرشوخ دیده بودمش که وقتی اولین بار با هم حرف جدی زدیم اصلا حس کردم یکی دیگه س. قربووووووونش برم، عزیز دلم فقط پیش من جدیه، هیچ کس اصلا باورش نمی شه این آقا به جز خوشحالی حس دیگه ای هم سراغش بیاد. (بزنین به تخته. اگه کسی چشمش شوره جون مامانش بلگو نخونه! ) خلاصه اما عباسی وای وای وقتی می شینه حزفای فلسفی می زنه دیگه آدم باید سراپاگوش شه، وگرنه که هیچی نمی فهمه، خلاصه عباس آقای ما هم این طوریه دیگه.
فکر کنم از وقتی عباس 2 ، 3 تا پست بذاره دیگه هیچ کس پستای منو نخونه، خدا رو شکر اسم نویسنده "ما" است و هیچ کس نمی فهمه که کی پستو نوشته، باید بخونینش بعد........... .
راستی من گوسفند خیلی دوست دارم. نشد اینو نگم. الان یه کاریکاتور گوسفند دیدم، نتونستم احساساتمو کنترل کنم.
پیوست : و یه چیز غمگین. امشب عباسیم بهم شب بخیر نمی گه قبل خواب. حتما الان دیگه جمکرانه. دلم براش پر می زنه. کاش منم پیشش بودم و با هم.
فداش بشم حنما الان تو یه حال دیگه س. الان ازون موقع هاس که چشاش یه حالین که یه عالمه بالاس. که دل پاکش پیش خداس. حتما الان.......
عباسی شبت بخیر. قولتو که هیچ وقت یادت نمی ره؟
البته هنوز یه کمی کار داره !
قربون دخمل گلم برم ، گلی خانم من معمولا خودشو خوب معرفی نمیکنه ! عزیز دلم نمیدونم وقتی میخواد راجع به خودش حرف بزنه چرا فقط بدی هاشو میگه اونم با این ذره بین به این کلفتی ! که همه چیزو 100 برابر نشون میده . در حالی که خیلی خوبه عشقم.
من میخوام یه کوچولو راجع به خانمی خودم بگم ؛ گلی ناز من با دختر های دیگه فرق داره ، آخی قربونش برم خیلی ساده ست ، دلش مثل دریاست . عشقش بی نظیره و بی مرز ، نمیدونم چه طور بگم که چقدر دوستش دارم ، مثل خودش بی مرز و بی انتها .
یه بار از بانو گلی یه سوال سیاسی ! کردم :
- امممم گلی فکر میکنی من تو رو بیشتر دوست دارم یا تو منو !!؟
چشمای خوشگل گلی یه حالی شد ، محبت توش موج میزد با همین حالت گفت :
- عزیزم من فکر میکنم تو منو بیشتر دوست داری !
وایییییییییی قربونش برم آخه منم فکر میکنم که گلی منو بیشتر دوست داره !
بدون شک میگم که گلی شاهکاره ، واقعا خدا رو شکر میکنم که چنین عشقی رو بین ما قرار داده .
گلی دختر خیلی باهوشی هستش و خیلی تیز و نکته بین . عزیییییییییییزم خیلی تیز بین هم هست چیزهایی رو روی لباس من میبینه که هیچ بنی بشری نخواهد دید ! بعضی وقت ها که پیشش نشستم و خااااااااااااااااااااااااانم دارن منو نگاه میکنن یه دفعه با دستش یک تار مو ( وای وای وای !!!! ) از روی لباسم بلند میکنن بعد قوربوووووووونش برم ، مگیه :
- عباااااااااااااااااااس جااااااان ! میشه بپرسم دیروز کجا بودید !!!!!؟؟؟؟؟؟؟
- امممممممممم گلی خانم قربونت برم فکر کنم مال مامان است !
- نه عزیزم نه عباسم ! کد رنگ موی مامانت #000000 است ولی این نمونه ناشناختس ! کدش #000001 است !!!
... !!!!!!
من روی گلی و گلی روی من تعصب و غیرت خاصی داریم البته نمونه بالا شوخی بود . خیلی گلی جا داره برای تعریف کردن ازشون . نوشته هاش سادگی خاصی دارن و مثل خودش دوست داشتنین .
گلی برای من عزیزترین است و خوشایند ترین کارها صحبت از گل خودم .
خوب سلام
من امروز یه کم حالم بهتره، دیشب خواب عباسیمو دیدم، خیلی خوووووووووووووووووووووووب بود. وای عزیزم. چقدر دلم براش تنگ شده.
انشالله تا 11 روز دیگه من می رم پیش عباسی، وااااااااااااااااااااااای، دارم از خوشحالی بال در میارم.دیشب که یواشکی بعد از مدت ها به تقویم نیگا کردم، دیدم وای امروز 15 شهریوره، خب من 26 اصفهانم و این عالیه. تازه شم دیگه تا 4 5 روز دیگه می ریم مسافرت، یعنی دیگه از فردا من وسایلمو جمع می کنم و
وای از خوشحالی دارم بال در میارم.
راستی امروز رفتم دندانپزشکی، ما هم این چند وقته کارمون گیر این پزشکای محترم و اتو کشیده س. خلاصه بهم گفت دندونات سالمه – بزنین به تخته. آی من رو دندونام خیلی حساسما.- اما برای دندون عقلم گفت بیا جراحیش کن
آخه چرا؟ چرا؟ مگه اون کوچولوی بیچاره چه گناهی کرده؟ عکسشو بهم نشون داد، حسابی رشد کرده بود ، اما راهشو اشتباهی داره می ره. بیچاره، هنوز به دنیا نیومده که به راه خلاف کشیده شد، هر چی به دکتر گفتم مگه حالیش شد؟ گفتم قول می ده بچه ی خوبی باشه، توبه می کنه... اما مرغ دکتره یه پا داشت، اصلا همه ی دکترا همشون همین طورین. من دکتر دوست نداشته بیدم. خلاصه گفت بیا جراحیش کن. منم گفتم دارم می رم اصفهان، به این زودیا دستت به من نمی رسه، مگه عقلم کمه برگردم؟
خلاصه دیگه دیگه.
راستی من اینجا رسما از عباسیم عذر می خوام به خاطر دیروز؛ عباس آقا به خاطر اینکه به خانومشون حرف زدم ناراحت شدن، گفتن چرا به ابروهای خانومم گفتی پاچه ی بز، اما آخه مگه این حرف بدیه؟ بز حیوان خیلی خوبیه، تازه خیلی هم شیطونه عین خودم وقتی پیش عباسیم، اما خوب یه مشکلاتی هم داره، دور از جون من. وااااااای ببخشید. آخه من به عباسی قول دادم به دخملش حرف بد نزنم، اما خوب این طوری خنده دارتره ، نیست؟
خوب فکر کنم یه قرار مصاحبه با عباسی بذارم ، آخه من که برم اصفهان و بپرم بغل عباسم، دیگه کار دیگه ای که نمی کنم، برای همین بلگو عباسی آپ می کنه، برای همین شما باید بیشتر با عباسی آشنا شین.
خوب می خوام از عباسی بگم، بهتره یه خورده بیشتر باهاش آشنا شین، خوب بالاخره از 5 ، 6 روز دیگه عباسی می شه نویسنده ی بلگ و دیگه من کمتر می تونم آپ کنم؛
اول بذارید دلیل این کارو بگم: خوب ما دانشجوی اصفهانیم، منم دارم برمی گردم خوابگاه.خوب معلومه دیگه بقیه ش.
حالا از عباسی مهربون عزیز با احساس خودم بگم ، خوب بذارید آک بند مخم باز شه و برنامه لود شه؛
|||| 10%
||||||||||| 25%
|||||||||||||||||||| 49%
|||||||||||||||||||||||||| 65%
||||||||||||||||||||||||||| 66%
|||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||| 100%
خوب خوبه، امممممممممم خوب عباسی من:
خوب مهم ترین چیزی که به ذهنم می رسه اینه که عباسی همیشه می خواد تو همه ی کاراش بهترین باشه، به گذشته ش که یه نگاهی بندازیم، همیشه ههمین طور بوده، من که می گم هنوزم بهتریییییییییینه، اما خوب آقامون همیشه در حال تلاشه. خوب دیگه اینکه عباسی زیاد فکر می کنه، این یه خورده برای منی که ماه تا ماه فکر نمی کنم عجیبه. اما جدی عباس یه همه چیز فکر می کنه، دقتش زیاده و باهوشه. ذهن خلاقی داره با ایده های جالب. همیشه هم یه راهی برای غافلگیر کردن خانومیش داره – الهیییییییییییییییی قربونش برم- . خوب دیگه اینکه عباسی یهتر از من می نویسه، من بیشتر شرح می دم و چیزی که دیدم رو میگم، اما عباسی تا ته توی چیزی رو در نیاره ول کن نیست، دید عباس عمیق تر از منه، و قلمش زیبا تر.می دونم از خوندن نوشته هاش لذت می برین، احتمالا ایده هایی هم برای ظاهر بلگ داشته باشه، البته نمی دونم چیزی به من نگفته که، اما اگه درس و زندگی بذاره به بلگ هم می رسه. راستی عباسی من خیلی درس خونه ها، این مهمه. دارین پزو؟ خوب دیگه؟ نمی دونم، چیزایی که الان به ذهنم می رسه زیاد به درد شما نمی خوره، مثلا این که وای وقتی نیگاش می کنم انگار یه خون تازه تو رگام میاد، یا وقتی کنارم راه می ره و مراقبمه صدای قلبمو می شنوم، یا وقتی روبروش می ایستمو ازین پایین اون بالا رو نیگا می کنم چقدر خوشم میاد. – آخه ماشاالله بهره ی بنده از قد بسیار کم بوده و خدا همشو داده به داداشم و فکر ما رو نکرده که حالا با این همسر قد بلند و این کفشای اسپرت چه کنیم ! ای بابا ناشکری ممنوع! خدا رو هزاران مرتبه شکر به خاطر داشتن عباسی .-
در ضمن عباسی یه آقای مهربونه که به حروم و حلال خیلی اهمیت میده، من اینو خییییییییییییییییییلی دوست دارم.
حالا یه مصاحبه با عباس می کنم در این موردو می ذارم تو بلگ، من حرفام به درد بقیه نمی خوره ! . تازه الان کلی خودمو کشتم که حرف زیادی نزنم !!! ...
ظهر که خوابیدم، خواب عجیبی دیدم، خواب دیدم دارم زایمان می کنم، از درد به خودم می پیچیدم، حالم بد بود، ......... بچه م یه پسر بود، یه پسر بور ! عجیب بود چون من و عباس هر 2 سبزه ایم. بهش که نگاه می کردم،یه حسی زیر پوستم جاری می شد، یه حس عجیب و تازه. یه عشق، می دونستم این کوچولو مال منه، خوشگل نبود اما من دوسش داشتم. بغلش کردم، بوسیدمش ، بوی گل می داد، دستاشو تکون می داد، لبمو گذلشتم رو انگشتای کوچولوش، حسش کردم، هنوز بوشو میشنوم. بوی گل، بوی زندگی. از اونجا اومدم بیرون. با مامان اینا بودیم، اما از عباس خبری نبود، سراغشومی گرفتم، سر راه یه امام زاده دیدیم، خیلی بزرگ بود، خیلی. گفتم می خوام پیاده شم، مامانم گفت چی کار داری، گفتم می خوام برم اینجا. همه جاش برق می زد، سقفش بلند بود خیلی زیاد، جالب بود، بین دو تا کوه،با یه گنبد که از قله ی هر 2 تا کوه بلند تر بود. کوچولومو بغل کردم و رفتم تو. اونجا پر از مادرا و بچه های کوچیک بود، بچه ها بازی می کردن، فریادشون گوش فلک رو هم کر می کرد، اما بر عکس همیشه از شنیدنش لذت می بردم، پسر کوچولوم می خندید. خوشحال بودم، آقا کوچولوم که یه روزشم نبود می خندید. عزیز دلم می خندید. دلم خوشحال بود،.... با صدای مامان از خواب بیدار شدم که می گفت: «من سرم درد می کنه، می خوام برم دکتر، اگه بیرون کار داری با من بیا.» پرسیدم بابا همراهتون نمی یاد؟ گفت:« نه ، کار داره. نمی خوای لازم نیست بیای.» یه کم گذشت، از خلا خوابم اومدم یبرون. پا شدم، دیدم مامان لباس پوشیده و حاضره. گفتم منم میام، صبر کنین. حتی صورتم نشستم، لباس پوشیدم و دویدم بیرون. مامان دم در بود.
رفتیم تو مطب دکتر نشستیم، زود نوبتمون شد، رفتیم داخل. مامان نشست، شروع کرد به توضیح دادن، اصلا نمی فهمیدم چی می گن، یه دفعه دیدم دکتر بهم اشاره میکنه، از حال وه وای خودم اومدم بیرون، داشت به مامانم می گفت : رنگ دخترتون پریده، حالش خوب به نظر نمی یاد. بهش نیگا کردم، گفتم من خوبم. اصرار کرد، گفت فشارتو می خوام بگیرم، گفتم خوبم. مامان هم اصرار کرد، مجبورم کردن، نشستم ، خرررررررررررررررت، چسب فشار سنجو باز کرد، صداش تو سرم پیچید، داشتم بالا میاوردم، فیس فیس فیس، فیییسسسسسسسسسس، بهم نگاه کرد، زیر چشامو، تو دهنمو، گفت فشارت به زور به 7 می رسه! خندیدم ، گفتم فشار عادیمه. عاقل اندر سفیه نیگام کرد، گفتم کم خونی دارم، دارو مصرف می کنم. همین طور خیره شده بود مرتیکه. از تو کشو یه شکلات درآورد، گفت داروهاتو دیشب و امروز مصرف کردی؟ گفتم نه. گفت از امشب حتما به موقع بخورشون.... شکلاتو گذاشت تو دستم، انگار داشت با بچه 7 ساله حرف میزد.تشکر کردم، از اتاقش رفتم بیرون، رفتم تو دستشویی، شکلاتو انداختم تو سطل زباله. تو آینه به خودم نگاه کردم، شده بودم مرده، حتی یه کرم به صورتم نزده بودم، ابروهام شده پاچه بز، صورتم جوش زده بود و همشو دست کاری کرده بودم، لک شده بود. اومدم عقب، مانتویی که تنم بود رو هیچ کلفتی حاضر نیست تنش کته، نمی دونم از کجا پیداش کرده بودم؟! کفشام خاکی بود، پامو می زد. من گلنازم؟ همونی که با عباس می رفت بیرون؟ همونی که همیشه اتو کشیده راه می رفت؟ که تو خوابگاه با اون همه سختی لباساشو می شست، که هر روز یه لباس بپوشه، که همیشه تمیز باشه؟ همونی که اینقدر تو خوابگاه لباس می شست که دستاش زخمی می شد؟
مامان می خواست بره خرید، گفتم حوصله ندارم، گفتم نمی تونم. راضی شد من برم..........
......... با عباس قرار داشتم، لباسام مناسب نبود، چرا دیشب نشستمشون؟ شاید درس داشتم، شاید خسته بودم، اما نباید با این سر و وضع می اومدم دیدن عباس. خودمو می خوردم، رغتم تو ایستگاه تاکسی ؛ آقا هتل پل می رید؟ -کجا؟ -هتل پل دیگه. – خانوم هتل پل کجاس؟ - ای بابا. سی و سه پل. – سی و سه پل؟ خانوم برو. نه. تاکسی بعدی هم نمی رفت، بعدی هم، بعدی هم. به یکی گفتم مستقیم، گفت بفرمایین. سوار شدم، چرا از چهار باغ نمی ره؟ حتما برای مترو بستنش. اما خوب چه حیف، دلم برای چهار باغ تنگ شده بود. چقدر اصفهان تو این سه ماه تغییر کرده ! یه چیزی لرزید، موبایلم بود، باباس. – سلام بابا. کجایین؟ چه عجب یاد ما کردین؟ - سلام گلتاز، مامانت کجاس؟ - مامان؟ من اصفهانم بابا. – هاهاهاها...باشه خوب . یعنی اینقدر دلت برای اونجا تنگ شده؟ خوب کی میای خونه؟ - بابا بلیط نگرفتم. پول نردارم بلیط بگیرم. برام بفرستین. – بیا خونه بهت پول می دم. –اما من الان لازو دارم. می خوااااااااااااااااااااام ...... – باشه باشه. – زود بیان خونه. – اما بابا..... – بیا خونه.خدافظ.
من اینججا ، خونه ، اصفهان، قرار، عباس ؟؟؟؟؟؟؟؟ من که اصفهان بودم.
به خودم اومدم. دیدم اینجام. تو این شهر. به راننده گفتم پیاده می شم. پولشو دادم، یه تاکسی گرفتم برگشتم. رفتم تو ایستگاه. به راننده گفتم : شهرک؟ - خانوم شما که می خواستی بری سی وسه پل ! رفتم عقب. سوار تاکسی بعدی شدمو اومدم خونه.
حالم بده بجه ها حالم بده.
امروز می خوام براتون از یه حس عجیب بگم؛
یه روز عصر، یه عصر دلگیر پاییزی، ناآروم و دلتنگ نشسته بودم تو خوابگاه، هوا ابری بود و هم اتاقیام خواب. دلم برای عباسی تنگ شده بود، خیلی زیاد. چشمم به موبایل بود که .... آره ، آهنگ عباسی بود. مانتومو تنم کردم و از اتاق پریدم بیرون. باد میومد، هوا سرد شده بود، نشستم رو چمنا، نم داشتن. سردم شد،...
صدای عباس یه حالی بود، - مثل دیشب- یه غمی تو صداش بود، یه چیزی که ... نمی شه توصیفش کرد و اون روز برام از حسی گفت که تو وجودمونه، از مرکز عصب کشی :« گلی، یه چیزی تو دلمه، قلبم نیست، نه. قلبم نیست، اون وسطه، زیر دنده هام، یه حس عجیب. گلی اونجا مرکز عصب کشیه، عصبای ما رشد کردن، اینا اون اعصابی نیست که همه دارن، یه مدت خیلی زیاد از به وجود اومدنشون گذشته، اما رشدشون رو حس نمی کردیم، همه جای بدنمون هستن،نمی دونستیم چه چیزین؟ اما امروز وقتی رفتی ، انگار یکی عصبامو می کشید، گلی، مرکز عصب کشی دلمونه ، حسش می کنم ... »
اون روز عباس خیلی چیزا گفت ، از اینکه همه چی داشته به جز عشق ، از دلامون ، از بهترین بودن ،... . اون روز ما ، من و عباسی ، حس کردیم، چیزایی رو که هیچ وقت تو عمرمون نداشتیم، حس کردیم می تونیم کامل شیم ، با هم ، کنار هم ، با عصب کشیمون ، با چیزی که تو وجودمونه، تو دلمونه .
و دیشب، بی تاب بودم ، مرکز عصب کشیم کشیده می شد، دلم می خواست از جا بکنه ، خودشو به اطرافش می کوبید و عباسشو می خواست ، عزیزشو ، صاحبشو. پای اینترنت که رفتم دیدم عباسیم بی تابه، اشکام ناخودآگاه بودن – مثل همین حالا -. عباسیم بی تاب بود ، دلش دلتنگ بود ، نه ، خیلی بالا تر از دلتنگی، یه چیزی که اسم نداره ، نمی دونم بهش چی بگم، می تونستم حسش کنم ، عباسی من اونجا ، 1000 کیلومتر اون طرف تر، اما من حسش می کردم، دلشو ، مرکز عصب کشیشو، .......
بهم زنگ زد، صداش همون طوری بود که اون روز ، به همون معصومیت ، با همون حس ، با همون لحن ، اما با عشق بیشتر و پایدار تر، عباسی، دیشب اشک ریخت ، اشکام ریخت ، نذاشتم بفهمه ، نمی خواستم ازین بی تاب تر شه، عباسی من دیشب مثل همیشه پاک بود ، اما غمگین ، و با حسی که فراتر از دلتنگیه، خیلی فراتر. این سفر، این سفر من، طولانی شده و غیر قابل تحمل.....
برامون دعا کنید بچه ها، برامون دعا کنید.
ای دل چه کوچک و حقیری با این تپیدن خاموشت
طبل تلاطم دریا شو ، آرام عرش خدا بشکن
مهمان نا خوانده این بلاگ شدم . تا راجع به کسی بنویسم که اول مهمان دلم بود و بعد صاحبخانه . راجع به کسی که دنیایش رو با عشقی که داره از نو میسازه ، کسی که همسفر راه نور شد تا دلش آبی باشه .
بدون اینکه بفهمم شیشه سکوتش را شکستم . من نفهمیدم چطور نهالی رو که در دلم کاشته بود رشد کرد و در غم دوریش ریشه دواند .
این دوری بعد از تمام شدن اولین ترم شروع شد . آخرین امتحان رو دادیم و آخرین امتحان من به عنوان هم رشته ای گلی . وقتی خواست از کنارم بره بهم چیزی گفت که تا اون موقع فقط از چشماش میفهمیدم ، دلم برات تنگ میشه .
شب پرواز داشت ، قبل ازش چندین بار صداشو از پشت تلفن شنیدم ، با هم حرف زدیم . قرار شد تا رسید موبایل رو که روشن میکنه به من خبر بده . هر چی منتظر موندم این اتفاق نیوفتاد ، داشتم نگران میشدم ولی باز هم نه خبری نبود . هر کاری میکردم از نگرانی در نمیومدم . همه خوابیدن تو خونه و من بیدار . به انتظار بودم . صدای عقربه ساعت بلند تر از همیشه به گوش میرسید ، چشمای نگرانم به گوشی دوخته شده بود .
توی چشمام ..........................اشک جمع شد ................................... . اولین بار بود که توی دلم احساسش کردم .
موبیل لرزید با دستای لرزان برداشتمش ، گلی بود و .......................................پروازش تاخیر داشت ... .
روزهای دوری میگذشت اگرچه خیلی سخت . این متنی که گلی توی اون دوران برام فرستاد خود گویای همه چیز است
"another day without your smile,
another day just passes by,
and now i know how much it means,
for you to stay right here with me,
we spend apart which made our love stronger,
but it hurt so bad, i can't stand it any longer...."
این روزها گذشت و گذشت تا وقت دیدار دوباره شد . پست قبلی گلی هم در همین باب است . دیدار شبانه کوتاه ولی عمیق ، آسمونی که کوتاه به نظر میرسید برای زندگی کردن ، چشم های براق گلی که حاصل اشک های پنهانیش بود ، پایان انتظار و شروعی برای ترنم حدیث دل و ... .
راستی ! من عباسم .
امروز می خوام یه کم برم جلو تر، بعد از پایان امتحانا و انتخاب واحد:
یادمه که چند روز تعطیلی بود و من وسایلمو جمع کردم که برگردم خونه، یادمه وقتی رسیدم خونه تمام فکر و ذکرم دانشگاه و عباس بود،همش روزا رو می شمردم که کی میشه برگردم، خلاصه روز حرکت رسید، از خوشحالی داشتم بال در میاوردم،با قطار برگشتم، سفر من با قطار 20 ساعت طول می کشید، تمام اون مدت موبایل دستم بود و به عباس ....... می زدم، خلاصه بعد 20 ساعت و البته 2 ساعت تاخیر قطار رسیدم، وای می دونستم که عباسی تو ایستگاه منتظره، چمدون و بقیه وسایل و جمع کردم و از قطار پیاده شدم، هر چی تو جمعیت گشتم پیداش نکردم، داشتم نا امید می شدم که دیدم یکی دوید و واستاد جلوم، وای شده بود عین بچه های 5 ساله معصوم و شیطون،چشاش برق می زد، کلی به خودش رسیده بود، موهاشو مرتب گرده و بود، خلاصه کلی سر و رو رو صفا داده بود، تا اون موقع اون قدر مرتب ندیده بودمش،شوکه شده بودم، اونم هم، چند لحظه ای همو برانداز کردیم، من بعد از 22 ساعت تو قطار نشستن حسابی به هم ریخته و ناجور بودم. داشتم با یه آقای مرتب و عطر و ادکل زده راه می رفتم، عباسی اینقدر حواسش پرت بود که یادش رفت چمدونو از من بگیره، بهش گفتم آقای بهمنی اینو نمی گیرید؟ تازه به خودش اومد و خواست چمدونو بگیره، بی هوا و از پشت دستشو گذاشت رو دستم که رو دسته ی چمدون بود، یه دفعه تعجب کردم، با تعجب بهش نگاه کردم، و دسته ی چمدونو رها کردم، حس عجیبی داشتم،.... خلاصه عباسی تاکسی گرفت، و رفتیم تا در خوابگاه، ساعت 8:30 بود، و می دونستم بعد از اون موقع دیگه نگهبانا نمی ذارن برم داخل. اما اصلا نمی تونستم از عباس جدا شم،خلاصه دل به دریا زدم و تصمیم گرفتم اگه کسی چیزی بهم گفت بلیطمو نشون بدمو بگم قطار تاخیر داشته، رفتیم کوی بهار، ( اگه کسی هم دانشگاهی ما باشه دیگه فهمیده که ما کجا درس می خونیم.) . اول حرف نمی زدیم، اینقدر شرایط یهو عوض شده بود که بارم قابل هضم نبود، می دونستم بیش تر از نیم ساعت نمی تونیم با هم باشیم، تا اونن موقع با هم از احساسمون نسبت به هم حرف نزده بودیم، برای همین اون شب حرف زدن از چیزای نا مربوط سخت ترین بخش بود، اون شب از خوشحالی اینکه برگشتمو عباس پیشمه ، نمی تونستم جلوی اشکامو بگیرم، تمام سعیمو کردم که عباس نفهمه، اگه ازم دلیل گریمو می خواست چی باید بهش می گفتم، خلاصه، اون شب با گریه ی منو حرفای نا مربوط گذشت، خداحافظی غمگینی داشتیم، وقتی رفتم تو محوطه خوابگاه های های زدم زیر گریه، دیدار کوتاهمون بعد از چندین روز جدایی، باعث شد دلم بیشتر بگیره، سرمو آوردم بالا و گفتم ای خدا، یه دفعه چشمم افتاد به ماه، درست رو بروم بود، آخرای ماه بود ، داشتم سر بالایی می رفتم، حس کردم دارم می رم به سمت ماه. آرزو داشتم تو اون لحظه عباسی پیشم بود دیدم ماه منتظره که بریم روش بشینیم و با هم می رفتیم بشینیم اون بالا. دلم براش تنگ شد. با خودم کلنجار رفتم که اینو به عباس بگم یه نه. روم نمی شد ، تا اون موقع ازین حرفا بهم نزده بودیم، زنگ زدم به موبایلش، بهش گفتم ماهو ببین، گفت ماهو نمی بینم حالا، درختا جلوشن، گفتم ولش کن اما اگه دیدیش، نیگا، انگار منتظره یکی روش بشینه. اینو گفتمو قطع کردم، آخرشم حرفمو نزده بودم، خدا خدا می کردم که خودش منظورمو بگیره، چند دقیقه ای گذشتو و عباسی زنگ زد، گفت گلی می خوام یه حرف مورد دار بزنم، گفت اون بالا جای دو نفره نه یه نفر، خوشحال شدم و بهش کفتم منم دقیقا منظورم همین بود.
بابت اینکه چند روزه آپ نکردم شرمنده. یه چند روز سرما خورده بودم و نتونستم دیگه.
می دونم لازم نیست که اینو بگم اما فردا تولدمه. نمی دونید چقدر دوست داشتم عباسم فقط چند ساعتشو پیشم باشه. کاش حداقل بتونیم با هم صحبت کنیمُُ بچه ها برامون دعا کنید.
امشب می خوام یه کم از وضعیت الان خودم بگم. خاطرات رو می ذارم برای یه روز دیگه.
کدومتون می دونید دل تنگی یعنی چی؟ کدومتون می تونید 3 ماه بدون دیدن عشقتون زنده بمونید؟ ازتون می خوام که به این فکر کنید. فقط یه لحظه فکر کنید، همسرتون، نامزدتون که همیشه کنارتونه رو نتونید ببینید؟ می دونم م یفهمید که چقدر سخته. مبارزه کردن با این غم وحشتناکه. از 9 تیر منم و این اتاق وحشتناک، منم و یه عالمه سکوت، منم و در و دیوار. تو این چند وقته، فقط برای غذا خوردن از این اتاق اومدم بیرون. این قدر روزه ی سکوت گرفتم که دیگه حرف زدن داره از یادم میره. الان درست 9 شبه که نتونستم با عباسم صحبت کنم، کی کی تونه به من یه چیزی بگه که آروم شم؟
ای خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
یکی به من کمک کنه. من دارم می میییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییرم