تبليغاتX
Apayron
تکنولوژی و ابراز علاقه!

اس ام اس ها باعث نزدیکی من وعباس می شد، از هر جا می شد موبایل جور می کردیم که به هم اس ام اس بزنیم، من تو خوابگاه از موبایل دوستا و هم اتاقی ها، عباس هم از موبایل بابا و پسر خاله و... خلاصه هر طور می شد به هم اس ام اس می دادیم، اون موقع کمتر به هم زنگ می زدیم، شاید خجالت می کشیدیم! اما هر شب برای عباس یه اس ام اس ویژه داشتم، هر شب قبل از خواب برای شب بخیر ، تمام روز به اس ام اس آخر شب فکر می کردم، به اینکه چی بنویسم. همیشه به عنوان یه هم کلاسی شب بخیر می گفتم تا اینکه یه روز عصر که داشتم اس ام اس های موبایل دوستمو می خوندم رسیدم به یه اس ام اس که ..... نمی دونستم چی کار کنم، خیلی دوست داشتم برای عباس بفرستمش، اما عباس خیلی پاک بود، می ترسیدم که از خوندن چنین اس ام اسی از من، نظرش نسبت بهم عوض شه، اس ام اس این بود:

« می دونی فاصله بین انگشتا برای چیه؟

.

.

.

برای اینکه یکی دیگه با انگشتاش پرش کنه.»

کلی با خودم کلنجار رفتم که بگم یا نه؟ تمام عصر رو به این فکر کردم، می دونستم که رو رابطه مون تاثیر می ذاره، اما نمی دونستم خوب یا بد. آخر شب شد و وقت اس ام اس زدن من ، می دونستم عباس منتظره، و اگه دیر کنم نگران می شه، دل  به دریا زدم و براش فرستادم. از اینکه اون شب چه تاثیری روش گذاشت خبر ندارم، اما بعدا خودتون می خونید که بر اساس این اس ام اس چه تصمیمی گرفتیم.

به جز اس ام اس راه دیگه ای که برای ابراز احساسات!! داشتیم تک زنگ یا همون  missed call بود. معمولا هر چند ئقیقه یه بار به هم تک میزدیم. گاهی پیش میومد که 2 ساعت تمام کارمون همین بود، بی هیچ وقفه ای. یهmissed  یعنی به یادتم. 2 تا یعنی دل تنگم. 3 تا یعنی یه مشکلی پیش اومده. 4 تا به بالا هم یعنی فوران احساسات. تا اون موقع هنوز به هم نگفته بودیم که هم دیگه رو دوست داریم، اما دیگه نیازی به گفتن نبود. من تنها اسمی که تو خوابگاه میاوردم عباس بود، همه چیزایی که یادم میومد و تعریف می کردم از عباس بود، و عباسم چنین وضعی تو خونه داشت. اگه می تونستیم شب ونصفه شب به هم زنگ می زدیم، یکی 2 بار مامانش تو رختخواب وقتی داشت با من صحبت می کرد گرفته بود، اونم کی ؟ ساعت 2 شب! خلاصه دیگه همه می دونستن که این علاقه و رابطه بیشتر از دو تا همکلاسیه.

تا اینکه یه شب ساعت 10.5 عباسی بم زنگ زد، گفت داره میاد خوابگاه. فهمیدم که تو خونه مشکلی پیش اومده که زده بیرون. من دیگه نمی تونستم از خوابگاه بیام بیرون، عباسی یه راست رفت خوابگاه پسرا. فکر می کنم فردای اون روز امتحان حسابداری داشتیم. رفت اتاق بروبچ. اما داغون بود. تا اون روز ناراحت ندیده بودمش. خیلی دلم گرفت ، هر چی اصرار کردم نگفت چرا اومده بیرون. فقط می گفت که با مامانش دعوا کرده. همین. اون شب ما کلی با هم حرف زدیم . می خواستم آرومش کنم، خیلی بی تابی می کرد ، حس می کردم که باید یه کاری بکنم. خوب یادمه که رفته بود تو اتاق بچه های همکلاسی اما چون به حساب اونا نمی دونستن که ما با هم حرف می زنیم، رفته بود رو بالکن ایستاده بود. اواسط دی بود و هوا سرد. می خواستم شرایطمون با هم یکی باشه. نمی خواستم که اون سرما بخوره و من تو اتاق گرم راحت لم بدم. از اتاق اومدم بیرون و تو کریدور کتار یه پنجره ایستادم. اینقدر با هم حرف زدیم تا عباس آروم تر شد، و برام از وضعیت اونجا گفت. از اتاق بچه ها. تا رسید به فضای بیرون. گفت که از اون اطراف صدای سگ میاد. نمی دونم چرا اما از تصئر چنین چیزی تزسیدم، بی اختیار زدم زیر گریه، حس کردم عباس در خطره. اما عباس صدای گریه هامو نشنید، نخواستم که بشنوه، اونقدر با هم صمیمی نشده بودیم که بذارم بفهمه، گر چه از ته دل دوست داشتم که پیشم باشه و دلداریم بده.

2 نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم مرداد 1385ساعت 0:13  توسط ما 

2 نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم مرداد 1385ساعت 16:2  توسط ما 

جامعه شناسی و رابطه ی ما!!!

دقیقا یادم نیست کی بود، اما یکی از روزای تعیین کننده ی رابطه مون روز قبل از امتحان میان ترم جامعه بود. اون موقع هنوز نه اس.ام.اس من باز بود ، نه مال عباسی. اون روز عباس رفته بود پیش یکی از دوستاش که یکی از کارمندای دانشگاه بود. ازون جا بهم اس ام اس می زد، منم با موبایل هم اتاقیم جواب می دادم . اون روز خیلی با هم حرف زدیم از همه جا، از همه چی. قبل ازون همیشه یا از همکلاسی ها حرف می زدیم یا از استادا، یا هم از موبایل و آخرین فیلما. اما اون روز این طور نبود.   تا اینکه ظهر شد و رفیق من گفت که میخواد بخوابه، از جایی که موبایل مال دوستم بود باید بش میدادم، از طرفی هم با صدای ویبره ی موبایل بیدار می شد، مجبور شدیم خداحافظی کنیم. اما عباس قول داد که فردا هم موبایل رو بگیره و برام اس ام اس بزنه. فردا صبح 8 صبح کلاس اخلاق داشتیم. کلاس اخلاقمون جدا بود. بیرون کلاس هر چی منتظر بودم نیومد، نگرانش شده بودم. تا اینکه استاد اومد رفتیم تو کلاس. وسط کلاس یه دفعه برام اس ام اس اومد. اینقدر خوشحال شدم که گوشیم از دستم افتاد و استاد فهمید اما هیچی بهم نگفت . اون روز برام یه عالمه اس ام اس سرگرم کننده فرستاد! ازینایی که آدمای بیکار به هم می فرستن. اما یه دونه اس ام اس فرستاد که دلمو حسابی لرزوند:

« ممکنه برای دنیا یه نفر باشی،

اما یکی هست که تو براش یه دنیای.

تقدیم به استاد نفر!!!»

آخه فامیل استادمون نفره!....

 

این ماجرا تا امروز ادامه داره.

2 نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم مرداد 1385ساعت 0:8  توسط ما  | 

اولین صحبت خصوصی

 

خوب دیروز کجا بودم؟ آهان؛

ما دیگه رابطه مون بیشتر نشد تا اینکه یه روز عباسی اومد و گفت که می خواد تغییر رشته بده، گفت می خواد برق بخونه و دیگه اینکه رتبه ش خوب بوده و حالا هم ....... انگار آوار رو سرم ریخت ، تازه داشتم بهش عادت می کردم، همه ی کلاسا رو به خاطر اون می رفتم، اگه دیر میومد نگرانش می شدم، چه برسه به اینکه از کلاسمون بره و دیگه نبینمش. وقتی بچه های کلاس فهمیدن همه ناراحت شدن، دخترا بهش میگفتن که از کلاسمون نره، همه ناراحت بودن. یه مدت زیاد تو بهت بودم، همش می گفتم که نمی ره ،، اما وقتی دیدم اصرار بچه ها فایده ای نداره تصمیم گرفتم خودمم باهاش صحبت کنم، اون روز صبح کلاس اخلاق داشتیم، هیچ کدوم از پسرا نبودن، عباس اومد پیش ما، 5 یا 6 تا دختر بودیم و عباس؛ بچه ها هی بهش گفتن که کلاس بدون شما صفا نداره ، آخه چرا می خواین برین، ... خلاصه اصرار بود از طرف بچه ها و انکار از عباس. صبح اصلا من هیچی نگفتم ، با خودم فکر می کردم که نباید اینقدرم تحویلش بگیرن، اصلا به اونا ربطی نداره. تمام کلاس اخلاق داشتم به این فکر می کردم که چی بگم که از رفتن منصرف شه. بعدش کلاس زبان داشتیم، اصل حال و حول بود، عباسم که یک سره داشت سر کلاس حرف می زد، فکرامو سر جمع کردم تا بعد کلاس بش بگم. کلاس که تموم شد صداش زدم: « آقای فلانی، من می شه باتون صحبت کنم.» اومد پیشم گفتم شنیدم می خواین تغییر رشته بدید، می خواین برین برق،... شروع کردم از رشته مون تعریف کردن، اینکه بازار کار داره و اشباع نشده ، اینکه چند تا آدم موفق خانواده ی ما همه هم رشته ای من بودن، اینکه اگه فوق بخونی چقدر کار داره ،  از بدی های!!! رشته ی برق گفتم و هی رشته ی برقو کوبیدم! اونم خودشو زده بود به خنگی که یعنی نمی دونه من چرا اصرار می کنم، گفت مامانم آرزو داشته من برق بخونم، گفت اگه تو جای من بودی چی کار می کردی؟ سوالش کاملا منطقی بود. داشتم می پکیدم. بش گفتم آخه چرا نمی فهمی؟ دارم مخت رو می زنم؟  به هر زحمتی بود بحث رو عوض کردم، و گذاشتم تو خونه به حرفم فکر کنه، وقتی خواستیم از هم جدا شیم پرسیدم کجا می خواد بره. می خواست بره تریا، منم می خواستم برم پست. مسیرمون یکی بود . با هم رفتیم. بعدش هم باهم رفتیم تریا.  به اصرار من البته! دعوت ایشون یه لیوان چای و یه دونه کیک. خوشمزه ترین چایی بود که به عمرم خوردم وتنها کیکی که ازش لذت بردم (من کیک دوست ندارم!). اون روز اولین روزی بود که با هم خصوصی صحبت کردیم......

و این ماجرا تا امروز ادامه داره.

 

2 نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم مرداد 1385ساعت 0:11  توسط ما  | 

آشنایی من و عباسی

امروز من و عباس روز نسبتا خوبی داشتیم، با هم حرف زدیم و کلی یاد گذشته کرددیم، روزای آبیی که همه چیز زندگیمون بر اساس اون روزاس، من و عباس خیلی زود با هم آشنا شدیم؛ بذاریین جریان آشناییمون رو براتون بنویسم :

ما هر دو مون یه رشته قبول شده بودیم، و همکلاسی بودیم، اوایل سال عباس کلی بداخلاق بود ، با هیچ کس حرف نمی زد و فقط میومد و می رفت، امسال برای یچه های ما معارفه نذاشتن، برای همینم ما اصلا هم دیگه رو نمی شناختیم، تا اینکه بچه ها قرار گذاشتن که با هم بریم کوه، ساعت 6 صبح با هم جلوی خوابگاه قرار داشتیم، لیست اسما رو من نوشته بودم و همه رو به اسم کوچیک، پسرا هم خمون اول آشنایی ، درست موقعی که می گفتن هیچ کس رو نمی شناسن ، همه رو با اسم کوچیک صدا زدن!!! خلاصه تمام مدت کوه عباس بود که حرف می زد و جمع کاملا دست اون بود، عباس اون روز کولاک کرد، مثل همیشه عالی بود. بعد ازون روز من لحظه شماری می کردم برای دیدنش، کلاسارو نیم ساعت زودتر می رفتم و بعدشم همیشه با بچه ها می رفتیم تریا. موقع خداحافظی هم با چشم گریون و دست لرزون می رفتم. عباسم دست کمی از من نداشت، اما خوب اون تو دارتر بود. 2 هفته ی تمام خوابشو می دیدم ، هر وقت از خواب بیدار می شدم، برای هم اتاقی ها تعریف می کردم ، این آخریها دیگه بچه ها می دونستن که رد خور نداره و من حتما اون شب هم خواب همکلاسی! عزیزمو دیدم. استاد ریاضیمون یه تحقیق بهمون داد که باید حدود 120 تا مسئله رو حل می کردیم، اما از جایی که مسائل تکراری بود ، با بچه های کلاس تقسیمشون کردیم، عباس شد مسئول تقسیم مسائل ، و هر چی مسئله ی آسون بود داد به من ، اون جا دیگه مطمئن شدم حسش به من بیشتر از یه همکلاسی ، این شد که من تو همون سوالای آسونم هی برام مشکل پیش میومد!! و می رفتم از عباس می پرسیدم. تا یه روز عباسی اومد با 2 تا برگه یکیش اسم خودش روش بود ، یکیشم اسم من. بهم گفت اینو برای روی تحقیقتون پرینت گرفتم، اگه می خواید بذارینش. ازش پرسیدم چرا حالا دوتاییش عین هم؟ یه نگاه معنی دار بهم کرد .و هیچی نگفت.... بعد ازون چند بار پیش اومد که با هم رفتیم تریا. عباس مسئول کانون فیلم هم بود ، شده بودم پایه ی فیلمایی که میذاره، هر طور شده بود یکی از دوستامو همراه خودم می بردم تا فیلماشو ببینم، عباس همیشه پشت سر من می ایستاد و همیشه بهترین جا رو برام نگه میداشت، خداییش فیلم های توپی هم می ذاشت. یه بار یکی از فیلماشو نرفتم، هم اتاقیمو پیدا کرده بود و بش گفته بود که به فلانی بگین که بیاد، چند بار هم زنگ زد به موبایلم که خانم فلانی چرا نمی یاین؟ ... . نمی دونم اون روز چه خوره ای به جونم افتاده بود که نرفتم، بش گفتم به دوستم یه فیلمی چیزی بدید ، که تو خوابگاه با هم ببینیمش، اما نداد، اون روز خیلی ناراحت شد، هنوزم که هنوزه بم میگه که چرا اون روز نیومدی......

هنوز این ماجرا ادامه داره ، اما بقیه شو میذارم برای یه روز دیگه .

 حالا هم که شدم گلیٍ عباسی

تا بعد

 

2 نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1385ساعت 22:43  توسط ما  | 

وضعیت قرمز

دیشب برای عباسی شب خوبی نبود ، تو خونه خیلی روش فشاره. نمی دونم چرا اینقدر دعوا پیش میاد اونجا، و نمی دونم چرا همه چی سر عباس من خالی می شه؟ ! عباسی پسر بزرگ خونه س . و همه ازش خیلی انتظار دارن، دقیقا نمی دونم عامل این دعواها چیه، اما می دونم که به هر دلیلی باشه این عباسه که تاوانشو پس می ده! نمی دونید من چقدر عذاب می کشم از این دعواها، بیچاره عباسی از وقتی فهمیده این ماجراها من رو اذیت می کنه هیچی به من نمی گه، اما عوضش خودش داغون می شه، عباسی همه ی مشکلات رو خودش حل می کنه تا من اذیت نشم ( آخه من خیلی شرایط محیط روم تاثیر می ذاره و زود ناراحت و عصبانی می شم، یا به قول عباسی خیلی طوفانیم! ) اما دیشب دیگه خیلی اوضاع وحشتناک بود، مجبور شد وسط حرفامون پاشه بره،دیگه هم نتونستیم با هم صحبت کنیم، تا اینکه برام یه میل زده بود وماجرا رو توضیح داده بود، امروز خیلی دلم گرفته، عباسیمو تنها گذاشتم و 1000 کیلومتر این طرف تر نشستم دارم چیزی می نویسم، درست روزایی که به من احتیاج داره تنهاس. آخی، تا حالا شده حس کنین یه گناه خیلی بزرگ دارین انجام میدین؟ حالا من دقیقا همون حس رو دارم. خلاصه اینکه من عباسمو گذاشتم و اومدم اینجا. دیشب براش 2 تا عکس فرستادم برام نوشت که اشکشو در آورده، خیلی دلم گرفت. بچه ها خیلی دلم گرفته.

 

 

 

2 نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1385ساعت 9:22  توسط ما  | 

برای شروع

نمی دونم اصلا ممکنه کسی این بلاگو بخونه یا نه. اما من اینو برای عباسم باز کردم. برای نوشتن خاطراتی که با عباس دارم.

 

 

چند روز پیش من چیزایی رو به عباس گفتم که هیچ وقت تصورشم نمی کرد، باید بگم که من و عباس هر دو دانشجوییم ، عباس همون مرد آرزو های من، همونی که همیشه آرزوشو داشتم، و شاید همه ی دخترا آرزوشو دارن، همون شاهزاده ای که با اسب بالدار می یاد. عباس همه چیزش درسته و هیچ ایرادی نداره. هیچ ایرادی.

خلاصه چند روز پیش من برای عباس از گذشته ای گفتم که اصلا خوشایند نبود، من تو گذشته م آدم درستی نبودم ، اشتباهات زیادی داشتم، گناه های زیادی مرتکب شدم. باید به عباس می گفتم آخه ما با هم قرار ازدواج گذاشتیم و اون باید از گذشته ی من با خبر می شد، البته این درخواست خودش بود......

 

 

 

 

 

من و عباس 2 تا بچه داریم آریو و سامی. سامی 3 سالشه و آریو 2 ماهشه. سامی کوچولو خیلی باهوشه . تازه خوندن و نوشتن یاد گرفته، سامی بیشتر شبیه باباشه. اما خیلی شیطونه، همیشه در حال سوال پرسیدنه. آریو شبیه منه، هنوز خیلی کوچولویه اما معلومه که چه شیطونیه. از همن روزای اول من رو میشناخت، تو هفته ی اول باباشو می شناخت،  کوچولوی ما همیشه می خنده مثل عباس. من اصلا خنده رو  نیستم. اما عباس خدای شادیه.

 

 

امروز درست 50 روزه که عباسمو ندیدیم، روز قبل از تعطیلات تابستون همه ی دوستامون بهمون می گفتن که شما دوتا دیوونه می شین، اما مجبور بودیم که 3 ماه تابستون رو از هم جدا باشیم. خیلی دل تنگشم ، و دقیقا 3 روزه که صداشو نشنیدم.

 

 

2 نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385ساعت 21:55  توسط ما  |